361. خسته ام - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 17:11
این هفته دوم عید منو خیلی خسته کرده، از لحظه ای که رسیدیم بدو بدو رفتیم عید دیدنی، صبحا هم من مثل همیشه 6 و نیم پا شدم رفتم سرکار. برعکس پارسال که هفته دوم عید کاملا بیکار بودم امسال خیلی کار داشتم حتی دیروز بعدازظهر مجبور شدم برم بیمارستان :( بعد ازظهراهم که نمیشه خوابید یه جوری زنگ در خونه رو میزن
۳۶۰. آغاز ۱۳۹۶ - تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 18:23
سلامممم عیدتون مبارک، ان شالله که همه سال خوبی داشته باشید! من برگشتم :( بعد از کلی بدو بدو واسه اعتبار بخشی و بلافاصله بعدش خونه تکونی فشرده، ما رفتیم به دیار بنده.... وای یعنی خدا میدونه من چه آرامشی داشتم اونجا. ماه ها بود این احساس نداشتم. اینقدر پیش خانوادم راحت و خوشحال بودم. هی به خودم میگفتم
359. عید نزدیک است - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 14:33
عید نزدیک است دلمان یک "تحول عظیم" میخواهد یک "انقلاب روحی" یک حال "خوب" الهی "معجزه ای" کن که سخت " محتاجیم"..... امروز آخرین روز کاری و من کارامو انجام دادم فقط یه دستگاه تو آزمایشگاه پوکید که تاسیسات هم دو روزه نمیاد یه پیچ باز کنه ما ببینیم توش چه خبره! احتمالا 1 هفته برن از یه جا قرض کنن تا بعد
348. فوریت های پزشکی 115 - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
مثل باد هفته ها میگذزه، کارای من سبکتر شده ولی تموم نشده، ارزیابا هم خبری ازشون نیست :/ اوضاع خونه هم خوبه! با خانواده شوهر هم خوبه!دیروز مجبور بودم ظهر دوباره برم، ساعت 3... هزار بار به کاربر دستگاه امحا زبالمون گفتم در اینجا رو قفل نکن ما عصری میایم کار داریم! گفت باشه... هر دفعه تو روز میدیدمش هم
349. come back - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
به روال عادی زندگی برگشتم دیگه :) میخواد ارزیابا بیان میخواد نیان. دیگه من هرکاری باید میکردمو کردم....دیگه کارای خودمو میکنم. بعدازظهرا کارای خونه رو انجام میدم و سریال میبینم حتی میخوام واسه نی نی یه پتو ببافم. گفتم نی نی مون دختره؟ راستی گفتم بهتون در فلاکس پیدا کردم :) یه روز رفتیم اصفهان، رفتم
350. کلاس پرماجرا - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
درجریان هستید که چقدر از کلاس رفتنای اصفهان متنفرم؟ خیلی سختمه و اذیت میشم و تو 90 درصد مواقع هم محتوای کلاس ناامیدم کرده و اصلا ارزششو نداشته :/چند سری که به بهانه اعتبار بخشی میپیچونم کلاس هارو، سر این کلاس آخری سوتی دادم البته، یه کاری داشتم زنگ زدم معاونت رئیس بزرگ گوشی برداشت و خیلی خوشحال بامن
352. اولین کلاس1 - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
چهارشنبه اولین کلاسی بود که باید میرفتم. 3شنبه رفتم برگ ماموریت بگیرم فهمیدم دوتا راننده های بیمارستان ماشینشون واسه 4 شنبه پره، منم دوست ندارم با راننده های شبکه برم، نمیشناسمشون اصلا، زنگ زدم همسرجان گفت خودم میبرمت منم یه کار کوچیک دارم.. به همسری گفتم حالا نمیخواد سر 8 صبح اونجا باشیم دیرترم شد
353. سیم تلفن - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
دیروز کارپرداز زنگ زد کجایی من و مهندس آی تی تو اتاقتیم... گفتم چند دقیقه صبر کنید میام! وقتی رفتم دیدم کارپرداز دار پیچای سیم تلفنمو باز میکنه :) خدا میدونه چند وقته وقتی تلفن برمیدارم اصلا گوشی بالا نمیاد سرمو باید بیارم نزدیک تلفن اینقد که این سیم پیچ خورده،همش موقع حرف زدن با تلفن به خودم میگم ح
354. خانم مهندس غر غرو - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
کثیفم، یه عالمه ظرف نشسته دارم، شام درست نکردم فردا هم نهار نداریم :( حوصله هم ندارم :( فردا بیمارستان اردو داره واسه پیست بریم برف بازی، ولی من اصلا حوصلشو ندارم. مسئول روابط عمومی هم خیلی بهم گفت اسم بنویس گفتم حالا بهت خبر میدم و هیچی نگفتم :/ امروز صدام کرد و گفت روزتون کیه؟من 0_0 روز چی؟ گفت رو
355. خبر خبر - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
خیلی خلاصه و سریع میگم، شنبه ارزیابا میان و تا 1 شنبه عصر می مونن. پنج شنبه و جمعه باید حتما سرکار باشیم و به جاش دو روز نمیریم :) برام دعا کنید لطفا.... تقریبا سه ماه که درگیرشم و خیلی زحمت کشیدم. دعا کنید همه چی خوب پیش بره و نمره عالی بگیرم.قول میدم بعدش دیگه هرروز پست بذارم و اتفاقات این مدت کم ...
356. برام دعا کنید - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
امروز شنبه است روز موعود :)همه از ساعت 7 اومدن، لباس تمیز و مرتب پوشیدن، اتیکت زدن و کاملا معلومه دیروز همه حمام بودن. اکثرا دیگه کاری نمیکنن هرکی هرکاری باید میکرده دیگه انجام داده.بجز هم اتاقی بنده خدای من که خدمه به حرفش گوش نمیدن و خیلی داره حرص میخوره ....اینجانب 5 شنبه و جمعه که تعطیل بود مثل
357.مجبورم آدرس عوض کنم - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
در حال اسباب کشی ام. متاسفانه آدرس وبلاگم لو رفت اونم توی محل کارکاملشو براتون مینویسمدوستای گلم یه راه ارتباطی بذارین تا بتونم آدرس جدید بهتون بدماینجا برام خیلی ارزشمنده واسه همین میخوام همه مطالبمو انتقال بدم
358. فهمیدن یا نفهمیدنشون مهم نیست! - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 16:57
سلام راستش رفتم یه وبلاگ دیگه زدم و میخواستم مطالبمو منتقل کنم ولی دیدم خیلی سخته و طول میکشه :/ میدونید چی شد؟ اون روز ارزش یابی من خیلی بیکار بودم گفتم که بعدازظهر به خاطر دوستام موندم. من تو اتاق نشسته بودم و رو صفحه مانیتور وبلاگم باز بود. همون موقع از آزمایشگاه زنگ زدن که ارزیابا فلان سوال دارن
326. کلاس آموزشی - تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 4:25
فاینالی ما برگشتیم و دوباره زندگی شروع شد،از دوشنبه رفتم سرکار و چهارشنبه کلاس آموزش کار با ونتیلاتور داشتم با یکی از پرستارای آی سی یو که خیلی بچه فعالیه. وقتی خودم خیلی درمورد دستگاه خوندم و یاد گرفتم به خودم گفتم خب تنها میذاشتی کلاس چه کاری بود؟ اون روز که کلاس گذاشتیم اول من شروع کردم وقتی حرفا...
۳۲۹. خواب بعدازظهر - تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 4:25
امروز اینقد حالم خوش بود. اینقد کارامو روبه راه کرده بودم یه روز عالی.. ۴ روز پیش بارون شروع شد و تا امروز ظهر یه کله بارید چه هواییی چه بارونی، بعد از ۴ روز آفتاب شد بازم چه هوایی. کلا همه چی فوقالعاده. مثل همیشه ظهر رفتیم بخوابیم همسر شروع کر به اذیت کردن من نذاره بخوابم. گفتم من خیلی خوابم میاد ا...
328. برهوت - تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 4:25
دیدین تو این فیلم تخیلی ها طرف صبح بلند میشه بره کارهای روزمره شو انجام میده بعد میبینه انگار تو یه زمان و مکان دیگه است؟ امروز من اینجوری شدم :) صبح همسر بلند نشد منو برسونه خودم رفتم. بعد دیدم زیارت عاشورایی که قرار بود امروز باشه نیست و کلا هیچ خبری ازش نیست با اینکه دیروز اینهمه اطلاع رسانی کرده...
319. در فلاکس - تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 4:25
دیروز رفتیم اصفهان، چندتا کار خیلی خیلی مهم کردم.اول واسه اهم مترم پراب خریدم. خیلی وقت بود خراب شده بود و کارم لنگ بود. بعد رفتم یه شرکتی که همش تلفنی باهاشون حرف زده بودم و کارامو میفرستادم براش،یه بسته باید تحویل میگرفتم و یکی بهش میدادم. بنده خدا اینقد خوشحال شد منو دید 1 ساعت داشت باهم حرف میزد...
320. ارگونومی - تاریخ: 1395/10/14 ساعت: 4:25
امروز سر راه حلیم گرفتم رفتیم تو اتاق تغذیه.من و هم اتاقی ام و مسئول تغذیه سه تایی حلیم زدیم بر بدن! ولی وسطش مسئول روابط عمومی اومد پیشمون بعدشم دیگه نرفت . من خوشم نیومد سه تایی داشت بهمون خوش میگذشت.یه جورایی کوفتم شد! ساعت 8 کلاس ارگونومی بود واسه من هیچ امتیازی نداشت (انگار بقیه کلاسا دارن!) ول...
319. دکترای بیخود - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 12:16
حال و اوضاعمون خوب شد. منم بهتر شدم این هفته میریم خونمون جشن عقد پسردائی. الان یه غمی رو دلمه تنها راهی که به ذهنم رسید نوشتن اینجا بود. یه مشت دکتر اومدن بیمارستانمون همه صفر کیلومتر. یعنی صفر ها !!!! حرص منو درآوردن! یه زن و شوهر باهم اومدن چشم پزشکی. دم و دقیقه منو میخوان این چیه اون چیه! چون بل...
320. تغییرات - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 12:16
حال ما خوب است..قرار شد هفته دیگه 4 شنبه با یکی از پرستارای آی سی یو کلاس کار با ونتیلاتور بذاریم. یکی هم هفته بعدش...یه کم خیالم راحتتر شد.در نتیجه این کلاس خودم خیلی دارم مطالعه میکنم و اطلاعاتم بیشتر میشه و این خوبه. کارا هم هرچه بیشتر انجام میدم خیالم راحتتر میشه. حالا یه کاری کردم که نمیدونم کا...