خرید بک لینک
بعضی وقتا فقط انتظار یه کم محبت داری با تمام وجودت داری میگی الان منو دوست داشته باش بهم حق بده ناز کنم حتی الکی بعد یه ضربه محکم میخوری که کی به تو حق داده اخم کنی؟ کی به تو حق داده غر بزنی؟ کی به توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

آقاجان اصلا از اول اشتباه گفتن، باید میگفتن :

خرید درمانی بر هر درد بی درمان دواست!!

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

۱۰ ماهه شدی و با چشمات همیشه دنبال منی، از جلو چشمت که دور بشم گریه میکنی. با دستای کوچولوت هرچی که داری میخوری میاری طرف دهنمو به منم میدی، عاشق زیر تلویزیونی و همیشه چسبیدی بهش و با آهنگای تلویزیون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

ما کار میکنیم به عشق اون چایی و کیکی که وسط روز میخوریم. به عشق حرفایی که وسط کار باهم میزنیم و غش غش میخندیم. به عشق اون ده دقیقه ای که من زودتر میرم دنبال دلسا در مهد تا با دوستم که اتاقش همونجاست حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

سلاممم از بی اینستاگرامی, بازگشتم به اینجا آقا چه میکنید بدون نت؟ خیلی سخته اینجا از دیروز صبح شروع شد به برف باریدن و تا همین الان داره میباره! اینقد زیاد که صبح از خواب پاشدیم دیدیم ماشینمون زیر تپه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

سلامم من اومدم حالا که فعال شدم یه کم از مشکلات سرکارم بگم؟امروز یه نفر از تهران اومده بود دستگاه تست ورزش درست کنم. تست ورزشم اینطوریه که که کابل که ده تا شاخه دارن با یه سری چسب مخصوص میچسبونن رو قفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

پارسال پاییز و زمستون خونه بودم از اول اسفند رفتم سرکار اونم وقتی دخترم ۶ ماهه بود. صبح ها تا ساعت ۱۱ دوتایی تو اتاق تاریک و گرم خونمون خواب بودیم دخترم غرق خواب تو گهوارش منم رو تخت خواب و بیدار، همسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

اینقد به خاطر دیروز ناراحت بودم که از صبح شدن و حاضر شدن وحشت داشتم ولی چقد تو خوبی دختر. دخترم شب ۱ ساعت زودتر خوابید صبح خودش درحال دست زدن بیدار شد وقتی رفتم تو اتاق دیدم نشسته تو جاش دست میزنه. بعد در حال نی نای نای حاضر شد داروشو بدون خون و خونریزی خورد. با کمک کلیپ آقا خرگوشه لباس پوشید . تو مهدم فقط خودش تنها بود میتونه راحت بازی کنه و بخوابه. خداروشکر

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

یکشنبه تو راهرو بیمارستان گوشیمو از تو جیبم درآوردم و اصلا نفهمیدم چطوری از دستم سر خورد و افتاد زمین و تمام ... صفحه اش سیاه شد. اصلا تا چند دقیقه که شوک بودم فقط نگاش میکردم. واقعا وقتی برای یکی دیگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

شده آدمای اطرافتون یهو فازشون عوض بشه؟ ما سر کار سه نفر بودیم که همیشه باهم چایی میخوردیم تو روز، باهم خیلی صمیمی بودیم و کلا بهمون خیلی خوش میگذشت. من و مسئول بهداشت که هم اتاقی ایم و مسئول تغذیه که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

یه ارتوپد اومده برامون خیلی باحاله قدبلند و خوشتیپ به چشم برادری البته :) یه تخت میخواست که به خاطرش خیلی دوندگی کرد. قیمتش 27 تومن بود بیمارستان گفت نداریم. شانس آورد و یه خیر پیدا شد که 20 تومن بده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 5 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:36

چند روز پیش رفتم دفتر سوپروایزر فکس بفرستم دیدم سوپر(خانم شهردار) خیلی کلافه و عصبانیه . من هیچی نگفتم خودش گفت موهام لخت که هست ،شستمشون تمیزه، زیر مقنعه هی عقب و جلو میشه دارم دیوونه میشم(خانوما میدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 5 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:36

امروز دختر ۲ ساعت گذاشتم پیش باباش رفتم ارایشگاه موهامو رنگ کنم. شیرم براش گذاشته بودم تو شیشه. وقتی اومدم قیافه باباشو باید میدیدین دود از کله اش بلند میشد و به شدت کلافه و عصبی بود. من که میرفتم دلسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: يکشنبه 19 اسفند 1397 ساعت: 10:02

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: يکشنبه 19 اسفند 1397 ساعت: 10:02

چند روز پیش مدیر بیمارستان زنگ زد که کی میای؟ گفتم از اول اسفند . گفت نه دیگه پاشو بیا . گفتم چشم کارای مهد کودک درست کنم سعی میکنم یکی دو هفته زودتر بیام. گفت حتمااا این کارو بکن... امروز صبح که بیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا یوسفی تاريخ: يکشنبه 19 اسفند 1397 ساعت: 10:02

صفحه بندی