۴۱۸. خرید درمانی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:16
این تعطیلات اولین تعطیلاتی بود که ما دو تا پا قرض نکردیم بدوییم بریم خونه ما. اونم چون من تو راه اذیت میشم. در نتیجه سه چهار روز همینجور بیکار تو خونه بودیم. خوب بود من که حسابی خوابیدم ولی دلگیرم بود
۴۱۹. این روزها
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:16
دیگه آخرای ۳۵ هفتگی ام. ۱ ماه دقیق مونده تا تاریخ زایمانم ولی معمولا زودتر میشه. دست و پاهام حسابی ورم دارن و شدن عین توپ. قوزک پامو خیلی وقته ندیدم. سنگین شدم و حسابی گردالی. دیگه ماه نهم و هزار درد
۴۲۰. قبل از دنیا اومدن
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:16
روزهای انتظار واسه من خیلی طولانی شدن، گرمی هوا و دست و پاهای ورم کرده، تنگی نفس و سنگینی ۲۰ کیلویی من همه باعث شده بود من روزای آخر خیلی خسته بشم. روزی ۱ ساعت پیاده روی داشتم و چند سری ورزش میکردم و
۴۲۱. زایمان
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:16
خب داشتم میگفتم چون من رفته بودم تو هفته ۴۱ باید هرروز میرفتم سونوگرافی میدادم و نوار قلب بچه رو میگرفتم تا از سلامتش مطمئن بشیم (خب چه کاریه؟) روز سه شنبه صبح با مامانم هلک و هلک پیاده رفتیم بیمارستا
423. پس از زایمان
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:16
نمیدونم تربیت ما اینطوری بوده یا ذاتا من اینطوریم یا نمیدونم چی که فکر میکنم همش باید خوب باشم نگم حال ندارم و حالم خوب نیست و این حرفا واسه همین تو کل دوران بارداریم اصلا نمیگفتم من نمیتونم فلان کار
۴۲۴. چقدر همه چی خوبه
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:16
دلسا تو گهوارش خوابیده غذا روی گاز داره قل میخوره من وایسادم پشت پنجره بزرگ تراسمون و دارم دونه های برف نگاه میکنم حیف که نمیتونم قهوه بخورم پی نوشت: فقط ۱ ماه و چند روز از مرخصی ام مونده و دارم نهایت استفاده رو میکن پی نوشت ۲: قهوه که میخورم به طرز عجیبی دلسا بد خواب میشه چون شیر خودمو میخوره. شاید...
۳۹۸. مامان شدم
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
تیتر خودش گویای همه چیز هست؟؟ بعد از اون همه ناامیدی و حرص خوردن و ناراحت شدن از حرف مردم. درست تو لحظه هایی که توکل کرده بودم به خدا و فهمیده بودم فقط خودم و همسر مهمیم و خواست خدا، درست وقتی که اصلا خیلی وقت بود این قضیه رو فراموش کرده بودم حتی، غافلگیر شدیم. چه غافلگیریییی ۱ هفته است منتظر عادت م...
۳۹۹.از کنجد به عدس
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
امروز رفتم خانه بهداشت پرونده تشکیل دادم بماند چقد منو دعوا کردن که چرا قبلش نیومدم. گفتم باردارم نزدیک بود کتکم بزنن .در این حد که نوشتم و امضا کردم که من غلط کردم قبل از بارداری نیومدم پیش شما، مسئولیتش با خودم امضا و اثر انگشت از دعواهاشون که بگذریم خیلی خوب بود اینقدر این خانومه برام وقت گذاشت و...
400. مامان جونی داره میاد
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
مامانم تو راهه چند ساعت دیگه پیشمه ما هم ذوق زده ایم. خبری جدیدی از نی نی نیست منتظرم بزرگ بشه برم سونو تا نرم نبینمش باورم نمیشه که هست. آزمایشامم دادم یه کم تیروئیدم پرکاره حالا باید برم دکتر ببینم چطوری باید دارو بخورم. واسم دعا کنید بوس بوس..
401. بوس
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
هرشب که همسرجان میاد خونه من میرم دم در باهم دست میدیم و روبوسی میکنیم یا یه بغلی چیزی. چیز خاصی نیستا فقط یه روبوسی ساده،دیگه عادت شده برامون 4 سال و نیمه... دیشب که همسرجان اومد خونه رفتم دم در وسیله دستش بود گفت سنگین خودم میبرم منم جلو مامانم روم نشد باهاش روبوسی کنم. رفت تو آشپزخونه و اومد گفت ...
۴۰۲. ۱.۶سانتی متر
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
وای بدقول شدم ببخشید مامانم جمعه رفت اینقد یهو خونمون خالی شد، اینقد جاش خالیه که نگو چقد کمکم بود هرروز دستش درد نکنه. من تا دوشنبه بشه که برم سونو مردم همش فکر و خیال مسخره و الکی،دوشنبه اینقد آب خوردم که داشتم میترکیدم ساعت یه ربع به ده همسر اومد بیمارستان ، زنگ زدم اتاق سونو گفتم الان بیام؟ گفت ...
۴۰۳. گریه
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
شنبه و یکشنبه کالیبراسیون داشتیم من تا ۶ بیمارستان بودم هردو روزشو. دوشنبه مرخصی گرفتم که یه کم بخوابم و استراحت کنم دلم واسه نی نی هم میسوخت. دوشنبه هم خودم استراحت کردم هم خونه برق افتاد هم دو جور غذا و سالاد درست کردم ولی اینقدر گوشیم زنگ خورد که کوفتم شد. امروز رفتم سرکار از اول صبح مسئول زایشگا...
404. من سوتی ندم میمیرم!
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
امروز اتاق عمل زنگ زده بیا یکی از ماشین بیهوشی ها خرابه، منم قشنگ لباس پوشیدم رفتم تو یهو دیدم تو یکی از اتاقا دستگاه c-arm روشن( یه دستگاه که وسط عمل ارتوپدی از مریض عکس میگیرن ببینن استخونا در چه حالن، یعنی اشعه ایکس داره) یهو چشمام چهارتا شد به مسئول اتاق عمل گفتم سی آرم؟؟؟ اونم خیلی جدی و بداخلا...
405. غرنامه یک مادر باردار
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
امروز هیچ غلطی نکردم سرکار فقط نشستم پشت میز. 1 ساعت پاس گرفتم رفتم بهداشت نامه غربالگری گرفتم 3 شنبه هم میرم سونو اصفهان. گشنمه :( هم اتاقی جان امروز مرخصی اون یکی دوست جونی سرش شلوغ بود رفتم عابر بانک در بیمارستان دکمه برداشتش خراب بود :/ رفتم بوفه تعطیل بود . هیچی دیگه با تهمونده بیسکوییت های اتا...
406. بدتر از بد
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
دیروز بعد از تمام اعصاب خوردیا رفتم خونه سر نهار اومد دوتا لقمه غذا بخورم هی زنگ پشت زنگ بیمارستان اعصابم خوردددددددددددددددددد بعدش گوشی پرت کردم کنار بعدم کنترل ، همسرم صداش درنمیومد. کل بعداز ظهرم داشتم گوله گوله اشک میریختم تا شب. شب همسر اومده رفته خریدای مامانش اینا رو کرده بعد رفته اونجا شامش...
407.غربالگری
-
تاریخ: 1396/11/17 ساعت: 19:27
بدقول شدم میدونم..... سه شنبه رفتم واسه غربالگری. اول رفتم سونو تا خوابیدم شروع کردم سوال پرسیدن حالش خوبه؟ قلبش میزنه؟ اندازش خوبه؟ جاش خوبه؟ دکتره یه لحظه برگشت نگام کرد و گفت اینقدر حرف نزن بذار کارمو بکنم... منم ساکت شدم کارش که تموم شد یه دفعه مانیتور برگردوند طرف صورتم و من اینجوری شدم واییییی...
۳۸۸. از اون رنگا
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 15:58
دیروز با مامانم حرف زدم از صداش معلوم بود خوشحال، همش خداروشکر میکردم رفته بود بیرون شال بخره که شب میره عروسی بپوشه، امروز که بهش زنگ زدم گفتم شال چه رنگی خریدی؟ گفت یه رنگ کرم قهوه ای از همین رنگا که من و تو خیلی دوست داریم..... دلم رفت تازگیا قدر مادر دختری هامونو بیشتر میدونیم اونم وقتی که دوریم...
۳۸۹. طبق معمول سوتی سوتی سوتی!
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 15:58
یعنی من نمیدونم تا کجا قراره تو زندگیم هی سوتی بدم هی سوتی بدم.... امروز رفتیم دانشگاه یه کارگاه آموزشی داشتیم. من و آی تی که با مهندس جدید رفتیم ( دیگه بهش میگم پسرم یادم باشه حتما یه پست بذارم که چی شد که شد پسرم و یه پست درمورد عروسی آی تی قدیمی!) خلاصه که با پسرم رفتیم و تو نامه زده بود ۸ تا ۱۶....
۳۹۰. چرا بعضیا حس میکنن با زرنگ بازی کارشون پیش میره!
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 15:58
روز بدی داشتم چندبار تا مرز گریه رفتم ولی جلو خودمو گرفتم، اول از همه یه شرکت اعصابمو خورد کرد یه مدت بازاریابش مدام به من زنگ میزد که ازشون جنس بگیرم، من از جاهای دیگه برنامه داشتم بگیرم ولی بازاریاب ول کن نبود هرروز زنگ بزنه به من قربونت برم عزیزم، گلم ... من نمیخوام روابطمون در حد یه فاکتور بمونه...
۳۹۱. چی بگم؟؟
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 15:58
اون روز که اخرین پست گذاشتم، اون روز که روز بدی بود، اون روز که اعصابم خورد بود فکر میکردم چقد همه چی بده!! نمیدونستم چی قراره به سرمون بیاد که اونا همه بشه یه شوخی... همون شب خونه مادرشوهرم بودیم، اینستا رو باز کردم یه استوری، یه انا لله و انا الیه راجعون رو عکس پسردایی ۲۳ سالم دیدم.....از اون لحظه...